پا به خیابان می گذارم
نسیم خنک صبحگاهی
سکوت و آرامش خیابان
برگهای طلایی درختان
که باهرنسیم به رقص درمی آیند
همه وهمه می گویند
دست دردست عشقت بیا و قدم بزن
حیف که دستانم خالی ازتوست
وقتی می آیی
لبخند می آید
وباران شادی روی سرم سرازیر میشود
چشمانم ازشوق می درخشد
من به دورت پرواز میکنم
و صدای پای خوشبختی که درخانه همسایه مان سالها میهمان بود بگوشم میرسد
که میگوید سری هم
به قلب خسته من بزنم
نمی خواهم خاطره ی فردایم شوی!
امروز من باش
حتی لحظه ای……!
نفسم میگیره
توی هوایی که
نفس های تو نیست....
” خداحافظی ات ” عجب خرابه ای به بار آورده!
نگاه کن… مدت هاست در تلاشند! مرا از زیر آوار تنهایی هایم بیرون کشند…
آدمهایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست،
بهشان جا می دهند،
گاهی بغلشان می کنند.
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند،
مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود.
یا گاهی دفتریادداشتی، یه شاخه گلی، .. .
آدمهای پیامكهای آخر شب،
که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب،
به دوستانشان یادآوری کنند که چقدر عزیزند،
آدمهای پیامكهای پُر مهر بی بهانه،
حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
آدمهایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی،
زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
آدمهایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند،
توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند
و روی جدول لی لی می کنند.
همینها هستند
که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن
نمی دانم
چرا بین این همه ادم
پیله كرده ام
به تو
شاید فقط با تو
پروانه می شوم.
سنگینی گفته هایم
به سنگینی گوشهایت در . . .!